مدتی ست ....
سرگیجه تو را دارم
و چشمهایم نابینا شده اند
و نمی دانند چه می ینند
اندیشه هایم سربه هوا راه میروند
ونقشه های احساسم بر درخت می رویند
و در حجم مغرور چکاوک ها
چیزی از تنهایی خالص صدا می زند
ما را
فردایی دیگر
لعنت براین فاصله ها . لعنت بر هرچه چشم بد.
کاش می شد طومار نگاههای آلوده را در هم
پیچید.کاش حرفهای خاکستری آتش می گرفتند.
کاش خیابانها کوتاه می شدند و پرنده ذوقم از
دستان تو آب ودانه می گرفت.کاش می توانستیم
به سوی آینده ای روشن گام برداریم . فردایی که
مثل امروز کسی از بوی دود سرفه اش نگیرد و در
تب فراموشی هذیان نگوید
دلم تنگ است
.........قسم به ماهی های قرمزی که در غریب ترین تنگ ها زندگی
می کنند و به گلهای آفتاب گردان که همیشه دلتنگ نورند .دلم برای
نگاه تو تنگ شده به کبوتران قسم و به بادبادکهایی که ناگهان در
سینه آسمان گم می شوند. دلم کودکانه برایت پر می زند.چه وقتهایی
که دوست داشتم با تو زیر اولین باران بهار و زیر اولین برف
زمستان قدم بزنم . چه غروبهایی که دوست داشتم کنارپنجره بنشینم
و به شوق آمدنت بی تابانه آجرهای دیوار کوچه را بشمارم و زیر لب
برایت دعا کنم.چه شبهایی که دوست داشتم تو راهمراه رنگین کمان
درخواب ببینم تا بوسه ای هرچند کوتاه بر گونه هایم بنشانی.
گاهی به پروانه ها و قاصدکها.آینه ها و ابرها التماس می کنم که
پیغام مرا به تو برسانند.بعضی وقتها نام تو را که میشنوم و نسیم
خسته را که می بویم بی اختیارگریه ام می گیرد. هر روز عکس تو
را پیش رویم میگذارم. اشکهایم را برایت ترجمه میکنم .
سفرعاشقانه شمع را شرح می دهم.وغصه هایم را لای دفترچه
خاطراتم پنهان میکنم وقتی میخواهم از تو بگویم احساس می کنم
شاعرتر از من کسی نیست . من پرسوزترین کتاب جدایی ام و
مدتهاست صفحاتم درباد ورق میخورد.
بهانه من
هرکس برای بودن بهانه ای دارد وتو تنها بهانه منی .
بی تو من وجودی تنها و خاموش و خود فراموش
خواهم بود .اگر خودرا احساس می کنم . می خندم
می گریم به خاطر وجود توست.روح خسته من بدون
تو از همه چیز و همه کس سیر و گریزان است .
لحظه ای که تو را بیابم همه چیز را یافته ام چرا که
خود را تنها از وجود پاک و معصوم تو می یابم .سبب
بودن من تو هستی و آنگاه که تصویر لبخند را بر
رخسار ناز مهرت می یابم. جلوه زندگی را بر یکایک
اندیشه هایم می خوانم تا به تمامی دریابند جلوه
عشقمان را .


عصبانی شده ای از دست همه چیز از دست همه کس . چرا تو را
به حساب نمی آورند ؟ مگر تو عضو این جامعه نیستی ؟ به اتاقت
برو.آنجا هیچ کس نیست که وقتی نگاهش می کنی حرصت بگیرد.
مشتت را با تمام قدرت به دیوار بکوب . دستت درد می گیرد ؟
اشکالی ندارد کسی اینجا نیست که تو را ضعیف بشمارد .فریاد بزن
و هر چه در دل داری بیرون بریز.هیچ کس صدای تو را نمی شنود تا
لبهایش را گاز بگیرد و به حالت تاسف بخورد .اما جور دیگری هم
می توانی دلت راسبک کنی . قلم به دست بگیر .دفترت را باز کن و
بنویس . هر چیزی را که احساس می کنی روی دلت سنگینی
می کند .......حالا راحت شدی . اینطور نیست
خواستم یکم قربون خودم برم نشد
۱۸ اسفند روز تولد من بر همگان
مـــــــــــــــــــــــبارک


گذشت
یک شاخه گل کافی ست تا دوباره شعربگویم و چند قطره باران شبانه
تا دوباره عاشق بشوم .
یک پنجره باز کافی ست تا دوباره عطر تو را نقاشی کنم و چند برگ
زرد رها شده در باد تا دوباره قدر بهار را بدانم.
نگاه کن آفتاب ساعتهاست پشت در اتاقم ایستاده است و کنجشکهای
بی پناه بالهایشان را به شیشه پنجره چسبانیده اند .
کتابه ا در قفسه کتابخاه ام آواز می خوانند .دلم می خواهد سقف را به
یکباره بردارم تا دستهایم بی هیچ مانعی آسمان را لمس کنند.نگاه کن
نامت را به وضوح روی بوسه های کوچکم نوشته ام وهمه واژه هایم
دارند به سوی تو می آیند . می دانم که حصار های چوبی شب خواهد
شکست و دختر زیبای صبح روی صندلی باشکوه افق خواهد نشست
چه آفتاب بتابد چه نتابد . چه مردم تولد ماه را جشن بگیرند چه نگیرند.
این کلمه وداع چقدر حزان آور و کشنده است.نمیدانم وداع پدری که در بستر مرگ
افتاده را با عزیزانش را تماشا کرده اید. این همه احساسات رعب آور بشری و این
حالات دردآورانسان اشرف مخلوقات دروداع شمع نیزبا اطرافیانش نهفته است.شمع
نیز. آب شدن جسم نحیفش بی شباهت به بیمار در بستر مرگ نیست. سوختن و
حرارتش دل عزیزانش را هم میسوزاند.
چه بنویسم که قلم بیهوده میگردد کسی درد مرا باور نخواهد کرد
و بودن نیز بی معنی ست
به روی صورتم جزاشک باقی نیست و اشکم روی دفتر میچکد هردم
ای قلم بشکن
وقتی پدرم رفت . زندگی هم رفت
یکی از بچه های خوب .که وب زیبایی
هم داره.برای اینکه شما هم بااون آشنا
بشید میتونید تو قسمت نظرات پیداش کنید

از بودن خسته ام. از درک واژه ی حیات ناتوانم.در اندوه خویش غرق شده ام .سرشار از تکرارم در این سکون زندگی. سر گردان وبی پناه بر روی دایره ی کم رنگ خلقت درجا میزنم . به نگاه آفتاب مشکوکم چرا که روزی بی رحما نه بر خورشید عالم تا ب خیره شده بود. از زلالی وصداقت آ ب بی زارم چرا که به شفافی نگاه عباس رحم نکرد.خدایا صبورا مهربانا چهل روز است که از عاشورا میگذرد قلب جها ن دیگر نای تپیدن ندارد. پس غیرت آسمان کجا رفته؟ زمین چقدر گستاخانه هنوز به زندگی ادامه میدهد. یک اربعین از اوج نامردی میگذرد. یک اربعین است که سر امام مظلومیت بر نیزه رفت و آسمان دیده و زمین تاب آورده. در سکوت وهم انگیز خیال بغض دلم میشکند گریه امان نگاهم را بریده است. قلبم در سینه پرپر میزند و مظلومیت عباس و اقتدار علی اصغر را آه میکشد. خداوندا اینک باز اربعین حسین آمده است. باز عرق شرم پیشانی انسانیت را نمناک کرده است . باز بشر از وجود خویش خجالت زده میشود. و باز مثل همیشه امام رئوف و مهربان ما حسین بن علی نگاه بخشایشگر خویش را بر بشر میتاباند و بر حاجات ما آمین میگوید. دلم دیگر از داغ علی اصغر مرده است حالا چگونه این دل میتواند در تولد دوباره زمین لبخند بزند؟ کدام تولد؟ کدام زندگی؟ کدام امید ؟ اصلا مگر میشود بعد از حسین به زندگی ادامه داد؟ نه نمیشود............ زندگی ما بعد از حسین عین محکومیت است. ای کاش از خجالت آب میشدیم تا هیچ گاه روی سیاه ما بر نگاه مادرش زهرا نیفتد. آخر هیچ جای دنیا این رسم امانت داری نیست. هیچ جای جهان این رسم اربا ب و بندگی نیست. بیایید به تمام دنیا فخر بفروشیم برای داشتن چنین اربابی . بیایید آن طور که باید لطفش را پاس داریم و حرمتش را نگاه داریم .
ای کاش هرگز نمی رفتی پدر
هنوز هم نام تو در کوچه پس کوچه های یاد بیداد میکند
و شبها ستاره ای کم سو به یاد گذشته ها چشمک
میزند و گهگاهی شهابی سینه آسمان را میشکافد
هنوز افسانه رفنت خواب را از چشمانم میدزد و کابوس
دوباره آمدنت مرا به خواب میبرد . هنوز صدای پرواز
پرنده ای سکوت شب رامیشکند ورهگذری ازدوردستها
آواز میخواند و کسی میگرید. اما صدایش در خنده های
تقدیر گم میشود و سردی اشکهایش را هیچگاه کسی
نمی فهمد...
آه ای کاش هرگز...

دوستان
اربعین حسینی را به همه شیفتگان آن
حضرت تسلیت میگویم
بنویسم.از اونایی که دیروز بامن بودن و امروز رفتن.یا از تو که همیشه حرفای
منو میخونی؟
از چی بنویسم؟ از آسمونی که در حال عبوره. یا از دلی که سوت و کوره؟ از
زمین بنویسم یا از زمون.یا از یک نگاه مهربون؟ از خاطره هایی بنویسم که باتو
در بارون خیس شد. یا از غزلهایی که هیچوقت سروده نشد؟ از چی بنویسم؟
از نامه ای که هرگز برات نفرستادم . یا از ترانه ای که هیچوقت برات نخوندم؟
از چتری که هرگز زیر اون ناایستادیم. یا از بدرودی که هرگز به زبونمون نیومد؟
من عاشق خیابونی هستم که هیچوقت قسمت نشد باهم در اون قدم بزنیم.
من دلبسته درختی هستم که فرصت نشد اسممون و روی اون حک کنیم.
من منتظر پنجره ای هستم که عطر تورو دوباره به من نشون بده.
ای عشق ناگزیر! اگه قرار باشه بنویسم . باید در همه سطرهای دفترم حضور
داشته باشی. نفسهای تو میتونه برگ برگ دفترم رو از پاییز پاک کنه .
من بی قرار حرفهای ناب توام. حرفهایی که هزاران سال بعد در یک بعدازظهر
آفتابی به من خواهی گفت:
من از اولین روز آفرینش چشم براه نگاه جذاب توام
تـــــــــــولدت مــــــــبارک

تنها تر از همیشه در ایوان نشسته ام.ماه درشت ـ یاس هزار پر ـ ماه درست ـ باغ کبوتر ـ ماه تمام
تازه و تر بر آبهای نیلی شب بال میزند. من نیز پا به پایش با بال بسته ام . تنهاتر از همیشه جام
می ام تهی ست.جام غمم پر است. وز جام دل مپرس . کاین جام را به سنگ صبوری شکسته ام
شب. همره نسیم و ستاره با کاروان یاس و کبوتر تا کوچه باغهای سپیده آهسته می رود...
من نیز پا به پای سه تار گسسته ام