می دونم برنمی گردی
می دونم.
قول میدم وقتی که نیستی
عکس تو بغل نگیرم
قول میدم.
روزی هزار بار
واسهء اشکات نمیرم.
قول میدم وقتی که نیستی
پای عشق تو نسوزم
قول میدم در انتظارت
چشمامو به در ندوزم.
می دونی که خیلی خستم
میدونی دلم گرفته
میدونی دوریت عذابه
میدونی گریه یم گرفته....
|
هنوز دلتنگ لحظه های گنگم هنوز برگ ریز لحظه های رفتنم هنوز سرد لحظه جدایی هستم هنوز هم همان چله نشین نیمکت لحظه های تنهاییم هنوز هم مهمان نگارنده اشکبارترین سوزهای باران هستم هنوز تنها هنوز غمگین این روز های بی کسی ام هنوز شکست لحظه های بی پاسخم هنوز چشم دوخته بهارم هنوز دلسوخته زمستان چشمانت هستم هنوز هم پس زده دستان سردت هستم هنوز هم عاشق سبز لحظه هایت هستم هنوز هم کنجه نشین لحظه های نداشتنت هستم هنوز هم بی کس ترین کسان دنیا ام هنوز هم همدم غم های فراموش نشدنی ام هنوز من همان هستم که بودم ..... |
به چشمهایم نگاه کن خواهی دید
که چقدر برایم ارزش داری
قلب و روحت را جستجو کن
وهنگامی که مرا پیدا کنی دیگر نخواهی گشت
به من نگو که ارزش سعی کردن ندارد
نمی توانی بگویی که ارزش مردن ندارد
می دانی که اینگونه است
هرچه می کنم برای تو می کنم
اگر به قلبم بنگری در خواهی یافت
که چیزی برای پنهان کردن ندارم
مرا آنگونه که هستم بپذیر
جانم را بگیر
همه چیز را خواهم داد
وخود را فدای تو خواهم کرد
نگو که ارزش جنگیدن ندارد
عشقی چون عشق تو وجود ندارد
و هیچکس دیگری نمی تواند
بخشنده تر از تو ابراز عشق کند
جایی وجود نخواهد داشت مگر اینکه تو آنجا باشی
همیشه و در تمام زندگی
آه نمی توانی بگویی که ارزش سعی کردن ندارد
دیگر کاری از دستم ساخته نیست
چرا که چیزی خواستنی تربرای من وجود ندارد
برایت خواهم جنگید وبه خاطر تو کشته خواهم شد
از روی ریسمان عبور خواهم کرد وجانم را فدایت خواهم کرد
آری می دانی که اینگونه است
و آنچه انجام می دهم برای توست
عشق من
گریه های بی پایانم بود.
و سینه’ پاکت.صندوقچه’ رازهای درونم.
ای کاش چادر شب دوباره بر شهر گسترده می شد و
خواب همه’ چشمها را بر هم
می گذاشت.
تا هیچکس شاهد گریه های من بر شانه هایت نباشد.

آن هیچکسم من که دگر هیچ کسم نیست....
جز مرگ کسی آینه دار نفسم نیست....
عشق بی پایان

خسته شدم از این همه نشستن و
ازعشق نوشتن .
از این همه فکر کردن و
قلم شکستن .
دیگر نمی خواهم از عشق
بنویسم.
از احساسی که برای من نه آغازش
معلوم است و نه پایانش.
و نه امیدی برای دل بستن ورسیدن
به آن.
کفش هایم را می پوشم
و به بیرون میروم .
به صحرا.
جایی که می شود درسکوتش به
خدا نزدیک شد.
و با چشم دوختن به یک
گل خود رو زندگی را لمس کرد.
شاید بتوانم با عشق ورزیدن به آن
که همیشه هست و خواهد ماند.
سر رشتهء افکارم را قط کنم.!!!
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:
درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار.خيابان غربت
را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو!
کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کنار بيدمجنون خزان زده و
کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه راباز کن و به سراغ بغض
خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن!
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر زیر باران باید جستجو کرد
زیر باران باید........................
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت .حرف زد .نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است
((سهراب سپهری))


با خیال تو همیشه گفتگو دارم پدر
رفتی و کردی زهجرانت عزادارم پدر
سنگ قبرت رااشک دیده دارم شستشو
تربتت را روز و شب دل خسته زوارم پدر

بابا امسال بدون تو عید نداشتم

ای کاش هرگز نمی رفتی پدر
هنوز هم نام تو در کوچه پس کوچه های یاد بیداد میکند
و شبها ستاره ای کم سو به یاد گذشته ها چشمک
میزند و گهگاهی شهابی سینه آسمان را میشکافد
هنوز افسانه رفنت خواب را از چشمانم میدزد و کابوس
دوباره آمدنت مرا به خواب میبرد . هنوز صدای پرواز
پرنده ای سکوت شب رامیشکند ورهگذری ازدوردستها
آواز میخواند و کسی میگرید. اما صدایش در خنده های
تقدیر گم میشود و سردی اشکهایش را هیچگاه کسی
نمی فهمد...
آه ای کاش هرگز...
